بعد از یک غیبت نسبتا طولانی که مسلما در تاریخ فجر استانبول ثبت خواهد شد و مرورش همچون یک فیلم هندی ِ اصیل ، نونهالان تازه وارد این مجتمع را به گریه خواهد انداخت ، دوباره در خدمتتون هستم .
ابتدا یک حضورْ غیاب مختصری خواهیم داشت . اینجانب مهسا هستم که اینجا هستم و اگه بگم "ای تف به قبرت ا.ن ِ ... ِ ... ِ خر " و تو بگی "اصلا از کجا معلوم که فلان ؟" فحشت دهم فراوان ، چون این اواخر بسیار قاطی هستم .
این جگری که در آن طرف شهر به سر می بره طناز ، جیگر باباست . و آن جیگر دوم که در نقطه ی دیگری از نقشه ی "دوباره می سازمش" قرار دارد ، تانیاست و در نقطه ی دیگر هم هیلای بابا رو شاهد هستیم .
در آنسوی مرزها هم محیا رو داریم که خیلی بلا شده تازگیا . شهرزاد که الهی بخورم فیس بوکشو . ندا که دیگه خواهرزن شده ، ما رو تحویل نمی گیره . رضوانه ی عزیزم با سوژه یابی های ماهرانه ش ، رباب جگر با اون پیام های مخوف جلوی آیدیش و فاطمه با عکس های مخوف تر از پیام های رباب ، جلوی آیدیش .
سنای بابا که نمی دونم چرا حتی در فیس بوک هم کم پیدا شده و مرضیه ، از اون کم پیدا تر . ماچ کلا .
حالا اصل مطلب که به خاطرش مجددا اینجا هستم ...
همونطور که مستحضرید ، صدا و سیمای کنونی ، و اگر کمی درنگ کنیم ، کلا صدا و سیما ، استعداد عجیبی در فحش خوردن دارد که این اواخر شکوفایی بیش از حد این استعداد ، ما را به این نتیجه ی درخشان رسانده که بله ! می شود به مدت سه ماه فحش داد و خسته نشد . می شود به مدت سه ماه فحش خورد و از رو نرفت . این خیلی مهمه اگر ایمان بیاورید. [ آقای امیریان، شما بخون BBC که دلت خنک شه ]
حالا هم ما یاد فرستاده ای از این کمپانی عظیم مخ شویی افتادیم و گفتیم بیایم یه خاطره ای تعریف کنیم که دور هم باشیم یه ذره .
مصاحبه : هر سال - "هر" سال - ، صدا و سیما این بابا [آقا زعفرانی] رو برای مصاحبه با ما رهپویان راه دانش [صلوات] می فرستاد استانبول . ده دوازده روزی اونجا تشریف داشتند ، دو روزش را با ما مصاحبه می کردند و باقی را هم من درست نمی دونم چه می کردند . لابد در هتل گزارش های ضبط شده رو می گذاشتند و با رفقا دور هم به قیافه ی ما جوانه های باغ زندگی می خندیدند که داریم خیلی جدی ، با حس گرفتن هایی شایسته ی حضور در سربداران، در مورد "برنامه ریزی" یا "حجاب در جوامع غربی" حرف می زنیم . [ این اثر جاودانه را من و مرضیه در بایگانی صدا و سیما به یادگار گذاشته ایم .یادتان می آورم که این بی صاحاب مقنعه ی من در حالت عادی فاجعه بود ، پای اون موضوع بند تمبونی هم اومده بود وسط دیگه هیچی. حجاب در جوامع غربی . کوفت .]
در این مدت ، ما فقط یکی از این گزارش ها را ، آن هم از جام جم دریافت کردیم . که برای ۵-۶ سال پیش بود. این عزیز [ آق زعفرانی ] بچه های ما رو جمع کرده بود وسط میدون سلطان احمد و ازشون سوال می پرسید که "چقد دلت برای ایران تنگ شده؟" و "دوست داشتی الان ایران بودی و آبلیمو ایرانی مصرف می کردی ؟" [حالا چرا آبلیمو ؟ چرا هویج نه ؟ یا یک چیزی بومی تر از آبلیمو مثلا؟] و از این حرف ها .
[بعد حالا بیخیال آبلیمو هم که بشیم ، ملت تو استانبول ، دیگه خیلی تیریپ مهاجرت بردارن حداکثر سه ماه پیوسته اونجان . چجوری فرصت می کنن دلتنگ بشن ، اونم واسه آبلیموی ایرانی؟ فکر کرده بود نیویورکه مثلا؟ ] [حالا که اسم این شهر مقدس اومد یه نَعلَت ِ خفن بفرستیم به روح مسافری که خبر مرگش هم اکنون در هتل با پیژامه لم داده و خودش را در تلویزیون نگاه می کند و علی رغم صندلی های خالی ، باز هم از دیدن خودش ذوقمرگ می شود و قضیه رو ادامه بدیم . کوتاهی نکنید ... بذارید شمام در ثوابش شریک باشید ... نمی خوام دست خالی از این مجلس بری بیرون ... امشب می خوام هــــمه دیوونـــه شن ... آ ماشّالّا ! ]
بعد جالبش اینجا بود که بچه ها باید وانمود می کردند در آلمان به سر می برند [ یعنی من الان عاشق آن کودکانی هستم که طبق گفته ی دوستان زرت و زرت می گفتند "ما در اِستـ... ممم آلمان ... " و حرص زعفرانی را در می آوردند ] . فقط نمی دونم کجا وایساده بودن که پرچم گوجه ای ترکیه تو فیلم نباشه .