تبليغاتX
می نویسم تا یادمان نرود ...

می نویسم تا یادمان نرود ...

خاطرات مدرسه مون اینا


و از بین دستاورد های دولت نهم و در مقام ِ تکمیل ، دولت کودتا ؛ می توان از دخترانه پسرانه کردن ساختمان فجر نام برد که مهرماه امسال ، ساکنین فجر را به شکل فجیعی در دریایی از بُهت و تحیر فرو برد .
اگر سریالْ ایرانی وار نگاه کنیم ، باید فضای پر صفای فجر را در نظر بگیریم ، که دو دختر بچه ی اول دبیرستانی با هم در راهروی طبقه اولش قدم می زنند و به سمت کلاس می روند . دم در کلاس، یکیشان چادرش را از سرش بر می دارد [توی سریال ایرانی میشه دختر چادری نداشته باشیم؟ حالا فجر یا هرجا] و در حالی که دارد با طمانینه آن را تا می کند ، با لبخندی نجیبانه رو به دوستش می گوید "چه خوب شد جدا شدیما. چی بود اونجوری" ... و اون یکی هم با لبخند همدلی اش را نشان بدهد .
و پسر ها هم در طبقه ی خودشان خیلی شیک سر به سر هم میذارن [خیر ، فحش محش نداریم دیگه ] و ابراز خشنودی می کنند از اینکه دیگر مجبور نیستند این دخترهای لوس را تحمل کنند .
ولی از بُعد "واقعیات ِ مگوی فجر" اگر نگاه کنیم ، دلمان به درد خواهد آمد و اینجانب از فرط دل به درد آمدگی ، نهایت تاسف و تاثر خود را به تمام فجری ها ، به خصوص به دوم دبیرستانی های عزیز ابراز می دارم . درستون رو بخونید عزیزان من ، سلطان احمد و مکدونالد و جزیره همچنان پابرجا هستند و دست دولت مهرورز هم حالا حالا ها بهشون نمی رسد .


 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388   توسط مهسا   | 

بعد از یک غیبت نسبتا طولانی که مسلما در تاریخ فجر استانبول ثبت خواهد شد و مرورش همچون یک فیلم هندی ِ اصیل ، نونهالان تازه وارد این مجتمع را به گریه خواهد انداخت ، دوباره در خدمتتون هستم .

ابتدا یک حضورْ غیاب مختصری خواهیم داشت . اینجانب مهسا هستم که اینجا هستم و اگه بگم "ای تف به قبرت ا.ن ِ ... ِ ... ِ خر " و تو بگی "اصلا از کجا معلوم که فلان ؟" فحشت دهم فراوان ، چون این اواخر بسیار قاطی هستم .

این جگری که در آن طرف شهر به سر می بره طناز ، جیگر باباست . و آن جیگر دوم که در نقطه ی دیگری از نقشه ی "دوباره می سازمش" قرار دارد ، تانیاست و در نقطه ی دیگر هم هیلای بابا رو شاهد هستیم .

در آنسوی مرزها هم محیا رو داریم که خیلی بلا شده تازگیا . شهرزاد که الهی بخورم فیس بوکشو . ندا که دیگه خواهرزن شده ، ما رو تحویل نمی گیره . رضوانه ی عزیزم با سوژه یابی های ماهرانه ش ، رباب جگر با اون پیام های مخوف جلوی آیدیش و فاطمه با عکس های مخوف تر از پیام های رباب ، جلوی آیدیش .

سنای بابا که نمی دونم چرا حتی در فیس بوک هم کم پیدا شده  و مرضیه ، از اون کم پیدا تر .  ماچ کلا .

حالا اصل مطلب که به خاطرش مجددا اینجا هستم ...

همونطور که مستحضرید ، صدا و سیمای کنونی ، و اگر کمی درنگ کنیم ، کلا صدا و سیما ، استعداد عجیبی در فحش خوردن دارد که این اواخر شکوفایی بیش از حد این استعداد ، ما را به این نتیجه ی درخشان رسانده که بله ! می شود به مدت سه ماه فحش داد و خسته نشد . می شود به مدت سه ماه فحش خورد و از رو نرفت . این خیلی مهمه اگر ایمان بیاورید. [ آقای امیریان، شما بخون BBC که دلت خنک شه ]

حالا هم ما یاد فرستاده ای از این کمپانی عظیم مخ شویی افتادیم و گفتیم بیایم یه خاطره ای تعریف کنیم که دور هم باشیم یه ذره .

مصاحبه : هر سال - "هر" سال - ، صدا و سیما این بابا [آقا زعفرانی] رو برای مصاحبه با ما رهپویان راه دانش [صلوات] می فرستاد استانبول  . ده دوازده روزی اونجا تشریف داشتند ، دو روزش را با ما مصاحبه می کردند و باقی را هم من درست نمی دونم چه می کردند . لابد در هتل گزارش های ضبط شده رو می گذاشتند و با رفقا دور هم به قیافه ی ما جوانه های باغ زندگی می خندیدند که داریم خیلی جدی ، با حس گرفتن هایی شایسته ی حضور در سربداران، در مورد "برنامه ریزی" یا "حجاب در جوامع غربی" حرف می زنیم . [ این اثر جاودانه را من و مرضیه در بایگانی صدا و سیما به یادگار گذاشته ایم .یادتان می آورم که این بی صاحاب مقنعه ی من در حالت عادی فاجعه بود ، پای اون موضوع بند تمبونی هم اومده بود وسط دیگه هیچی. حجاب در جوامع غربی . کوفت .]

در این مدت ، ما فقط یکی از این گزارش ها را ، آن هم از جام جم دریافت کردیم . که برای ۵-۶ سال پیش بود. این عزیز [ آق زعفرانی ] بچه های ما رو جمع کرده بود وسط میدون سلطان احمد و ازشون سوال می پرسید که "چقد دلت برای ایران تنگ شده؟" و "دوست داشتی الان ایران بودی و آبلیمو ایرانی مصرف می کردی ؟" [حالا چرا آبلیمو ؟ چرا هویج نه ؟ یا یک چیزی بومی تر از آبلیمو مثلا؟] و از این حرف ها .

[بعد حالا بیخیال آبلیمو هم که بشیم ، ملت تو استانبول ، دیگه خیلی تیریپ مهاجرت بردارن حداکثر سه ماه پیوسته اونجان . چجوری فرصت می کنن دلتنگ بشن ، اونم واسه آبلیموی ایرانی؟ فکر کرده بود نیویورکه مثلا؟ ]  [حالا که اسم این شهر مقدس اومد یه نَعلَت ِ خفن بفرستیم به روح مسافری که خبر مرگش هم اکنون در هتل با پیژامه لم داده و خودش را در تلویزیون نگاه می کند و علی رغم صندلی های خالی ، باز هم از دیدن خودش ذوقمرگ می شود و قضیه رو ادامه بدیم . کوتاهی نکنید ... بذارید شمام در ثوابش شریک باشید ... نمی خوام دست خالی از این مجلس بری بیرون ... امشب می خوام هــــمه دیوونـــه شن ... آ ماشّالّا ! ]

بعد جالبش اینجا بود که بچه ها باید وانمود می کردند در آلمان به سر می برند [ یعنی من الان عاشق آن کودکانی هستم که طبق گفته ی دوستان زرت و زرت می گفتند "ما در اِستـ... ممم آلمان ... " و حرص زعفرانی را در می آوردند ] . فقط نمی دونم کجا وایساده بودن که پرچم گوجه ای ترکیه تو فیلم نباشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388   توسط مهسا   |